تبليغاتX
لیلا

این اشک ها...
تلاقی انجماد چشم های توست
با نمکزخم سینه ی من...
گریه نیست
این فریاد خیس
که از چشمهای بلندت جاری ست.
پشت یک لبخند
پنهان است
تمام بغضهای من
نخواه که بی پرده بخندم...



+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 22:11 |
اینجا
مهم نیست کجاست
بی تو
همه جا دور دست است..

+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 13:43 |
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه
در کنج سکوت شب ‌،
براي ستاره ها
ساز دلتنگي مي زني
و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که
تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد آه ،
اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو
که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم
هر آنچه در سکوت تو نهفته


+ نوشته شده توسط لیلا در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 22:27 |
من کلبه ی خوشبختی تو را

روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد

وقشنگترین لحظه هایم رابه پای

ساده ترین دقایقت خواهم ریخت

تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند...

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 18:1 |

هرگز کاری شگفت‌تر

از کشف تو نداشته‌ام

هرگز چيزی مرا اين‌گونه

شاد نکرده بود

که در تلألو لبخند تو

ماه شدم...

 

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 0:40 |
هر بامدادگاه
با یاد روی تو
گلهای یاس را
پرواز می دهم
به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
که تنها میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
بگشای سوی عشق
که در آن دیار
یک خسته ی دگر در انتظار توست

+ نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:46 |

دل تنگی هایم را با کدام قایق خیالی روانه دل دریائیت کنم
تا بدانی دل تنگم
دوست داشتن تنها چیزی است که نوبتی نیست
پس خارج از نوبت دوستت دارم

+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 14:50 |

تمام ماجراي من
سه واژه شد براي تو
سه واژه ي جدا، جدا
من و ..
شب و ..
هواي تو ..


+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 12:19 |

امروز سنگین تر از روز های همیشه ساکت و سرد عبور کوچه را قدم میزنم خودم را دود و بخار دوری ات را "ها "می کنم ابرها آبستن حال من اند تاهوای چشم هایم را ببارند... هنوز تا تو رسیدنم فاصله است...




+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 23:34 |

روزی خیس از باران دیدارت می آیم
و در بارانی ترین دیدارمان
همه چیز را
اقرار می کنم
همه ی آن گله هایی
که باید می کردم اما نکردم
می دانم که روزی این سکوت
طولانی ام،شاخه های شکنندهء
چلچله ها غوغا می کنند وسیب
از شاخهء ظریفش می افتد
شاید شاخه ها هم
تحمل
سنگینی
شیرینی سیب
را ندارند و
من
در
اندیشهء
نارنجی فصل
با دلی خالی از
گذشته،سفر نامهء
فر دایم را برایت مرور
خواهم کرد،فردایی
که تو در آن
حضور
داری
فردایی که
با یاد تو آغاز میشود
و در هر سپیده دمش
ذهنم با یاد تو
فوران
خواهد کرد...

+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 11:51 |